Thursday, 4 January 2018

روان‌لرزه‌های زمین‌لرزه


مطلبی درباره‌ی اثرات روانی زمین‌لرزه و ملاحظات کمک به آسیب‌دیدگان زلزله‌ی اخیر غرب ایران که برای  روزنامه‌ی شرق به شماره‌ی ۳۰۵۲ مورخ ۱۴ دی ۱۳۹۶ منتشر شده است


بیش از یک ماه از زلزله‌ هولناک اخیر غرب ایران می‌گذرد؛ زلزله‌ای که در آن طبق آخرین آمارها، ۵۶۹ نفر کشته و ‌هزاران نفر مجروح شده‌اند. هرچند بسیاری از مصدومان در نخستین روزها و هفته‌های پس از زلزله مورد درمان و بهبودی قرار گرفته‌اند، اما زخم‌های دیگری هست که آرام‌آرام سر باز می‌کنند و خود را بیش‌ازپیش نشان می‌دهند. زلزله (مانند بسیاری از فجایع دیگر) تنها باعث بروز جراحت‌ها و دردهای جسمی نمی‌شود، بلکه سلامت روان افراد را هم به‌شدت به خطر می‌اندازد. درواقع آنچه بسیاری نمی‌دانند آن است که زخم‌های «روانی» حاصل از زلزله اغلب و خصوصا در طولانی‌مدت بسیار سخت‌تر، مزمن‌تر و ناتوان‌کننده‌تر از زخم‌های جسمانی حاصل از آن است. یک بررسی نشان داد شش‌ماه پس از زلزله سال ۱۹۸۸ چین، ١٦ ماه پس از زلزله مرگ‌بار سال ۱۹۹۳ ترکیه و سه سال پس از زلزله بزرگ سال ۱۹۹۵ ژاپن، بسیاری از افراد آسیب‌دیده کماکان دچار مشکلات متعدد روانی، از جمله اختلال استرس ‌پس‌ از حادثه، افسردگی، اضطراب و... بودند. همین‌طور مشخص شده در میان حوادث طبیعی، زلزله بیشترین میزان عوارض روانی را برای حادثه‌دیدگان به‌همراه دارد. معمول‌ترین واکنش‌ها و علائم روانی پس از بحران هم اغلب شوک، ترس، وحشت‌زدگی، غم، پرخاشگری، اضطراب، حس بی‌معنابودن زندگی یا نگرانی از حال عزیزان و سایرین، آینده یا وقوع مجدد زلزله است. هرچند روشن است بخشی از این تنش‌های روانی خود ناشی از کمبود امکانات اولیه زیستی نظیر سرپناه مناسب، غذا، پوشاک و... است، اما در بسیاری از موارد، مشکلات روانی ریشه‌ای عمیق‌تر دارند. طبق اعلام وزارت بهداشت، در زلزله اخیر حدود ۹۰‌ هزار نفر آسیب دیده‌اند و از این میان حدود هشت،٩‌ هزار نفر دچار علائم پس از بحران (زلزله) شده و به صورت اورژانسی نیازمند دریافت خدمات و کمک‌های روانی بوده‌اند؛ یعنی تقریبا از هر ١٠ نفر یک نفر. این آمارها به‌روشنی نشان می‌دهند اثرات روانی زلزله فاجعه‌بار اخیر در مناطق غرب کشور خود به‌منزله فاجعه ناپیدای دیگری ا‌ست، چراکه از یک‌سو مانند مشکلات جسمی به‌آسانی قابل مشاهده نیست و از سوی دیگر در بسیاری از افراد مانند زخمی عمیق و نادیدنی تا مدت‌های مدید می‌تواند باقی مانده و زمینه‌ساز مشکلات 
فراوانی باشد

ریشه‌های مشکل
از اولین و مهم‌ترین اثرات روانی فجایعی مانند زلزله، «ترس فراگیر و نگرانی و عدم‌اطمینان نسبت به آینده» است. یکی از ریشه‌های اصلی بروز این قبیل مشکلات (طولانی‌مدت) روان آن است که بازماندگان دچار نوعی حس عجز و ناتوانی و عدم کنترل بر آنچه که باعث بروز آن حادثه شده، می‌شوند. زمین‌لرزه‌ای بسیار قدرتمند و ناگهانی که باعث ازدست‌رفتن ارزشمندترین سرمایه‌های زندگی بسیاری (فرزندان و عزیزانشان، خانه و مغازه و دارایی‌هایشان، حیواناتشان و...) شده، به‌راحتی و به شدیدترین شکل باعث بروز چنین وضعیتی در افراد حادثه‌دیده یا کسانی که شاهد این مصیبت بوده‌اند می‌شود. پس‌لرزه‌های بعدی، این حس عجز و ناتوانی را بیشتر دامن می‌زند و در نتیجه ترس و نگرانی و اضطراب نسبت به آینده بیشتر و بدتر می‌شود و این کابوس مکرر برای روزها، هفته‌ها و گاهی ماه‌ها کم‌وبیش ادامه دارد. نتیجه طبیعی چنین وضعیتی، بروز برخی مشکلات روانی در برخی افراد است. از مهم‌ترین این مشکلات روانی می‌توان به اختلال اضطرابی، افسردگی و اختلال استرس ‌پس ‌از حادثه اشاره کرد. یکی از شایع‌ترین مشکلات روانی پس از وقوع زلزله‌های شدید، «اختلال استرس پس از حادثه» است، اما این اختلال چیست؟ برای هرکسی ممکن است حادثه‌ای تلخ و ترسناک و خارج از کنترل که زندگی ما (و/ یا دیگران) را در معرض خطر قرار بدهد یا شاهد مرگ و جراحت دیگران باشیم، اتفاق بیفتد؛ مانند جنگ، تصادف، تجاوز، حملات تروریستی، قتل و... . بسیاری از افراد پس از مدتی به خودی‌خود با آن کنار می‌آیند، اما برخی خیر. علائم این بیماری ممکن است با چند هفته یا چند ماه تأخیر آغاز شود. از جمله نشانه‌های اصلی این اختلال، تداعی مکرر خاطرات مرتبط با آن اتفاق ناخوشایند (در قالب کابوس‌های شبانه یا فلش‌بک‌های مکرر روزانه)، اجتناب از قرارگرفتن در هر شرایطی که یادآور آن اتفاقات ناخوشایند است و نهایتا افزایش حساسیت‌پذیری فرد (به‌طوری‌که کوچک‌ترین اتفاقات نظیر صدای آژیر آمبولانس یا فریاد دیگری باعث ناراحتی و رنجش فرد آسیب‌دیده می‌شود) است
سایر علائم این بیماری هم شامل اضطراب مداوم، ترس و حملات آسیمگی (یا همان حملات پانیک: بروز ناگهانی اضطراب شدید همراه با نشانه‌های جسمانی) ضربان قلب نامنظم، انزوا و... می‌شود. بررسی‌های متعددی در زمینه بیماری‌های روانی ناشی از وقوع فجایعی مانند زلزله و سیل و... انجام شده که عمدتا روی همین بیماری تمرکز داشته‌اند چراکه بر حسب شواهد درصد قابل‌توجهی از ساکنان مناطق زلزله‌زده و برخی از کسانی که برای کمک به آنجا رفته‌اند علائم این اختلال را نشان می‌دهند. با این حال شوک روانی حاصل از زلزله می‌تواند باعث بروز برخی علائم جسمی نیز بشود. در سال ۲۰۱۱ و چند ماه پس از زلزله ۹.۱ ریشتری توهوکو در ژاپن بسیاری از مردم آن منطقه دچار مشکل سرگیجه و عدم تعادل شدند. بررسی‌های بعدی که در نشریه معتبر نیچر منتشر شد، نشان داد قرارگرفتن در معرض پس‌لرزه‌های متعدد بعدی و نیز شوک روانی حاصل از زمین‌لرزه می‌تواند در طولانی‌مدت باعث بروز این مشکلات (در مورد مثال ژاپن: چهار ماه پس از وقوع آن) و نیز بروز ترس از بازگشت به منزل شود. از این جهت ارائه کمک‌های روانی به افراد (خصوصا کسانی که دچار اختلال اضطرابی شده‌اند) به همراه برخی درمان‌های دارویی و توان‌بخشی مرتبط با بهبود تعادل افراد در ماه‌های پس از واقعه نیز لازم است مدنظر مسئولان سلامت و بهداشت قرار گیرد. لازم است برای ارائه‌ خدمات روانی از جمله مشاوره و روان‌درمانی و... در این مناطق افرادی که صدمات روانی بیشتری دیده‌اند (مثلا اعضای خانواده‌شان را از دست داده‌اند، خانه‌شان به کل ویران شده یا...) نیز کسانی که از قبل دچار یکی از انواع مشکلات روان مثلا اضطراب یا افسردگی و... بوده‌اند در اولویت قرار بگیرند

چه باید کرد؟
طبق گزارش وزارت بهداشت اندکی پس از زلزله اخیر غرب ایران گروهی از متخصصان روان‌پزشکی و روان‌شناسی در قالب تیم‌های تخصصی سلامت روان از استان‌های مجاور (به دلیل هم‌زبانی و هم‌فرهنگی) به منطقه اعزام شده‌اند و غربالگری مشکلات روان و مداخلات درمانی لازم را آغاز کرده‌اند بااین‌حال نتایج اقداماتشان تاکنون چندان مشخص نبوده است. گزارش‌های اخیر برخی از خبرنگاران حاضر در مناطق آسیب‌دیده نیز نشان از حضور نه‌چندان پررنگ متخصصان روان‌پزشکی و عدم ارائه مؤثر خدمت درمانی ضروری به افراد نیازمند یا عدم کارایی خدمات روانی برخی تیم‌های حاضر در محل دارد. خبرهای منتشرشده از سوی این خبرنگاران در شبکه‌های اجتماعی نشان می‌دهد فعالیت‌های گروه‌ها و تیم‌های سلامت روان در منطقه در بهبود شرایط روانی کودکان و نوجوانان بیشتر و مؤثرتر از اقدامات انجام‌شده در زمینه‌ بهبود وضعیت روانی بزرگ‌سالان بوده است. در همین راستا انتشار شایعه خودکشی یکی از مددکاران حاضر در این مناطق و درگذشت او به برخی نگرانی‌ها در این زمینه بیش‌ازپیش دامن می‌زند. آیا تمامی این افراد و تیم‌های خدمات روانی اعزامی به مناطق زلزله‌زده آموزش‌های ضروری و دوره‌های تخصصی لازم برای اقدامات روانی در شرایط بحرانی را داشته‌اند؟ با توجه به ماهیت مزمن این مشکلات آیا یک استراتژی درست و برنامه‌ای مدون و طولانی‌مدت برای کمک به کلیه افراد آسیب‌دیده (چه ساکنان مناطق زلزله‌زده چه کمک‌رسانان به آنها) تدارک دیده شده است؟ هرچند هدف این نوشته ارزیابی اقدامات انجام‌شده در این زمینه نیست، اما لازم است مسئولان امر به چنین سؤالاتی به روشنی پاسخ دهند.
لازم است مسئولان وزارت بهداشت و درمان با اتخاذ استراتژی مناسب و برنامه‌ای مدون و مشخص جهت رویارویی با چنین وضعیت‌هایی به اطلاع‌رسانی دقیق و مرتب در این زمینه و آنچه انجام داده یا در حال انجام است، بپردازند. لازم است با ارائه‌ آمارهای دقیق ضعف‌ها و مشکلات موجود را مانند موفقیت‌های حاصل‌شده به روشنی بازگو و راهکارهایی عملی جهت بهبود شرایط در آینده ارائه کنند. چنین رویکردی می‌تواند بستری مناسب برای کسب تجربه و مهارت‌های لازم و کافی جهت مواجهه مؤثرتر با فجایع مشابه و بسیار محتمل بعدی را فراهم كند. قدم بعدی افزایش آگاهی عمومی جامعه نسبت به وجود چنین مشکلات مزمن و طولانی‌مدتی است و گام آخر آموزش نحوه‌ مواجهه‌ درست با آسیب‌دیدگان چنین فجایعی از طریق رسانه‌های جمعی ا‌ست

چگونگی مواجهه با افراد آسیب‌دیده از زلزله
همان‌طور که پیش‌تر گفته شد آسودگی خاطر از بابت داشتن مسکن و سرپناه، شغل و منبع درآمد قابل‌اطمینان، بازگشایی مدارس و راه‌اندازی فعالیت‌های اجتماعی و ورزشی و تفریحی مناسب در مناطق آسیب‌دیده می‌تواند بسیاری از آسیب‌دیدگان زلزله را بیش از پیش به زندگی عادی و سالم برگرداند. همین‌طور باید در نظر داشت که بسیاری از نجات‌یافتگان زلزله از حمایت عاطفی و روانی برخی از اعضای خانواده و دوستان و... برخوردارند و تدریجا می‌توانند بر شوک حاصل از زلزله غلبه کنند و به زندگی عادی برگردند
بااین‌حال حتی در صورت برآورده‌شدن نیازهای اولیه و اساسی زیستی و برخورداری از حمایت خانواده کماکان بسیاری از افراد آسیب‌دیده نیازمند دریافت درمان‌ها و کمک‌های روانی تخصصی هستند. عواقب روانی زلزله در مدتی کوتاه به آسانی و به خودی ‌خود خاتمه نمی‌یابد و چه‌بسا مدتی بعد اولین نشانه‌های این زخم‌های روانی بر فرد و اطرفیانش آشکار بشود. این گروه همان کسانی هستند که بیش از سایرین نیازمند دریافت کمک‌ها و حمایت‌های روانی هستند. ارائه‌ این خدمات نیازمند متخصصانی است که برای کمک به افراد آسیب‌دیده در چنین شرایطی آموزش‌های لازم و کافی را دیده‌اند. بنابراین لازم است در صورت نداشتن تخصص یا آموزش‌های لازم و به‌روزرسانی‌شده اکیدا از ارائه‌ درمان‌های تخصصی خودداری کنیم. چنین حادثه‌‌ بزرگ و فاجعه‌باری می‌تواند هر انسانی را شوکه کند. ساکنان مناطق آسیب‌دیده بیشتر از هرکسی چنین وضعیتی را نشان می‌دهند و هر کدام به شیوه‌ خویش و برحسب تجربه‌شان از این اتفاق نسبت به آن واکنش نشان می‌دهند اما یادمان باشد که همه‌ این افراد «بیمار» نیستند و الزاما دچار «مشکلات‌ روان طولانی‌مدت» نخواهند بود. بنابراین لازم است با دیدن برخی نشانه‌ها (سوگواری شدید، ناراحتی زیاد، استرس شدید و...) آنها را نشانه‌ وجود بیماری روان ندانیم و از زدن برچسب‌های تشخیصی به افراد آسیب‌دیده خودداری کنیم؛ چراکه این کار فقط برعهده‌ یک روان‌پزشک آموزش‌دید‌ه ا‌ست؛ نه هیچ‌کس دیگر. در مواجهه با افراد آسیب‌دیده حتما به نکات زیر توجه کنید:
ـ لازم است بدانیم که پس از چنین اتفاقاتی افراد مختلف به شیوه‌های مختلف احساساتشان را بروز می‌دهند؛ بعضی ممکن است سکوت کنند و کمتر درباره‌ حالشان یا آنچه برایشان اتفاق افتاده یا دیده‌اند حرف بزنند و خودشان را با کارهای مختلف سرگرم کنند و برخی هم ترجیح می‌دهند بیشتر صحبت کنند. بهتر است اجازه بدهیم هرکسی هر طوری که راحت است، رفتار کند
ـ از آنها بخواهیم و کمکشان کنیم بین کارهایی که باید انجام بدهند و نیازهای شخصی‌شان تعادل برقرار کنند، مثلا گاهی می‌توان به بعضی کارها نه گفت و در عوض وقتشان را به انجام کاری که واقعا دوست دارند، اختصاص دهند (مثل گذراندن وقت با فرزند، معاشرت با سایرین، تفریح و...)
ـ از آنها بخواهیم درباره‌ احساساتشان با ما یا دیگران و خصوصا با افرادی که به آنها نزدیک‌ترند، حرف بزنند؛ مهم است که بتوانند احساس و هیجانشان را به‌درستی تخلیه کنند و صحبت‌کردن در‌این‌باره یکی از بهترین کارهاست. همین‌طور اجازه دهید طبق آیین و رسوم خودشان به عزاداری یا ابراز ناراحتی بپردازند
- با آنها ارتباطی صحیح برقرار کنید (از گفتن حرف‌های کلیشه‌ای نظیر ناراحت نباش و... خودداری کنید) ولی مراقب باشید به شما وابسته نشوند
ـ لازم است تا آنجا که می‌توانند از تنهایی و انزوا دوری کنند و با اعضای خانواده، دوستان، همکاران و... معاشرت کنند و در تماس باشند
ـ از آنها بخواهید که مراقب غذا خوردنشان باشند. بسیار از افراد زمانی که دچار اضطراب و استرس هستند یا بیش از حد یا کمتر از حد غذا می‌خورند و این کار درنهایت باعث می‌شود دچار احساسات ناخوشایند دیگری (مثل حس گناه و...) هم بشوند
ـ یکی از بهترین کارها برای کاهش استرس و بهترکردن حالشان ورزش یا انجام فعالیت‌های فیزیکی است. می‌توانید تشویقشان کنید هر روز و به‌طور مرتب (حتی برای دقایقی کوتاه) ورزش کنند و تا آنجا که می‌توانند به فعالیت‌های جسمانی بپردازند. همین‌طور در‌صورتی‌که مشاهده کردید فرد آسیب‌دیده به مواد مخدر رو آورده‌ است؛ سریعا او را به مراکز خدمات روانی معرفی کنید
ـ از آنها بخواهید زمانی که کاری برای انجام ندارند کمی تفریح کنند. بازی و تفریح یکی از بهترین و سازنده‌ترین راه‌ها برای بهبود اوضاع خود و سایرین است
ـ مراقب خوابشان باشند؛ تأکید کنید که اگر می‌توانند هر روز ساعات خوابشان ثابت و مشخص باشد (مثلا هفت ساعت از ساعت ۱۰-۱۱ شب) و این روال را رعایت کنند
ـ اگر می‌توانند یک فعالیت مفید پیدا کنند و سرشان را با انجامش گرم کنند. مثلا گاهی می‌توان به‌جای نشستن و فکر‌کردن به آینده و آنچه که باعث ناراحتی و نگرانی بیشترشان می‌شود، به دیگران در انجام کارهایشان کمک کنند. همین کار به ظاهر ساده حال فرد را خیلی بهتر خواهد کرد
ـ شاید گفتنش راحت باشد اما تشویقشان کنید هر زمان که می‌توانند، بخندند و به جنبه‌های مثبت هر مسئله بیشتر توجه کنند. در‌هر‌حال انجام‌دادن این کار بهتر از انجام‌ندادنش است و به بهبود حال آنها و اطرافیانشان بیشتر کمک می‌کند
ـ خوب است کمی از پیگیری اخبار مربوط به زلزله فاصله بگیرند. برای بسیاری این روشی کارآمد در کسب آرامش مجدد بوده است؛ چراکه برای برخی افراد (خصوصا نجات‌یافتگان آن فاجعه) دیدن تصاویر تکراری یا ناخوشایند آنچه تجربه کرده‌اند، چیزی جز استرس و ناراحتی بیشتر به همراه ندارد. از این رو هرچند اطلاع‌داشتن از آخرین اخبار مهم است اما گاهی می‌توان برای مدتی کوتاه از اخبار ( یا حداقل تصاویر خبری) اجتناب کرد
ـ شاید این جمله‌ای کلیشه باشد اما در چنین مواقعی امید به آینده کاری سخت، ولی ضروری ا‌ست. هر آنچه بتواند امید به آینده را در این افراد بیشتر کند، (فعالیت‌های جمعی، موسیقی و...) گذرکردن از این دوران سخت را برای بازماندگان فاجعه راحت‌تر می‌کند

اثرات روانی زلزله بر کودکان
یک ماه پس از زلزله ٥,١ریشتری سال ۲۰۱۱ در منطقه لورکا واقع در جنوب اسپانیا مشخص شد ۳۳ درصد کودکان منطقه دچار اختلال استرس پس از حادثه شدند؛ به عبارتی تقریبا یک کودک از هر سه کودک. یک سال بعد بررسی‌ها نشان داد همچنان ١٥.٨ درصد از کودکان آنجا دچار این بیماری‌اند. تعداد کودکانی که در اثر زلزله اخیر غرب ایران آسیب دیده‌اند و نوع مشکلات آنها دقیقا مشخص نیست. طبق اعلام مسئولان بهزیستی، ۲۴ کودک حداقل یکی از والدین‌شان را از دست داده‌اند و مشاهدات یک روان‌پزشک در روز‌های آغازین کمک به حادثه‌دیدگان حاکی از وحشت بسیاری از کودکان سانحه‌دیده بوده است. همه اینها نشان از اهمیت توجه به وضعیت روانی این کودکان دارد. بررسی‌ها نشان داده بروز اختلال استرس‌ پس‌ از حادثه در کودکان اغلب با بروز مشکلات رفتاری هم همراه است
این مشکلات در صورت عدم درمان می‌تواند تا بزرگ‌سالی نیز ادامه داشته باشد و به شکل‌های دیگری خود را نشان دهد. یک بررسی نشان داد ٢٢,٩ درصد از کودکان ۶تا۱۰ساله‌ای که زلزله‌ ٥.٢ریشتری ایتالیا را تجربه کردند ۱۲تا۱۷ ماه بعد از وقوع آن کماکان بسیاری از نشانه‌های اختلال استرس‌ پس‌ از حادثه را نشان می‌دادند؛ همین‌طور ۲۸ درصد از کودکان ۸تا۱۵ساله که زلزله ٧.٤ریشتری ترکیه را تجربه کردند ۳۶ ماه بعد از آن همچنان بسیاری از علائم این اختلال را نشان می‌دادند. بررسی دیگری که پس از زلزله ٧.١ریشتری نیوزیلند انجام شد، نشان داد کودکان دوساله یا کوچک‌تر (در زمان وقوع زلزله) بسیار بیشتر از سایر گروه‌های سنی ممکن است علائم این اختلال و اثرات مخرب روانی حاصل از زلزله را در آینده نشان دهند. اما شدت آسیب‌پذیری روانی (پس از زلزله) در همه کودکان به یک اندازه نیست. برخی بیشتر در معرض ترس و اضطراب ‌هستند و برخی کمتر؛ بعضی‌ها که قبلا سابقه مشکلاتی نظیر خشونت و آزار، جدایی والدین یا مرگ والدین و... داشته‌اند بیشتر احتمال دارد که دچار مشکلات روانی شوند. چگونه درباره اتفاقاتی نظیر زلزله با کودکان حرف بزنیم و رفتار کنیم؟
- با کودکان و نوجوانان (به‌ویژه آنها که در اثر حادثه آسیب دیده‌اند) حتما درباره حال و احساسات‌شان حرف بزنید، از آنها درباره نگرانی‌ها و ترس‌هایشان بپرسید، بخواهید که دلایل ترس و ناراحتی و نگرانی‌شان را (هرچه هست و به آن فکر می‌کنند) بیان کنند، شنونده باشید و به احساس‌شان نخندید و سعی کنید به آنها در بیان تمام آنچه حس و فکر می‌کنند، کمک کنید
- اگر کودک موضوعی ناخوشایند و دردناک (مثلا دیدن مرگ والدین یا...) را بیان کرد، از او نخواهید که حرف نزند، اتفاقا از او بخواهید به صحبتش ادامه دهد و هر آنچه درباره‌اش دیده یا شنیده یا فکر می‌کند و احساسش در آن‌باره را کامل بیان کند
- سعی کنید شنونده خوبی باشید و از زبان متناسب با سن و درک کودک یا نوجوان استفاده کنید. استفاده از زبان و لحن نامناسب و آمرانه و تحکم‌آمیز هیچ کمکی به بهبود حال او نمی‌کند
- اگر از شما سؤالی پرسید به او ساده و صادقانه جواب دهید. بااین‌حال حتما یادتان باشد که معنای صداقت آن نیست که تمام جزئیات ناراحت‌کننده و دلخراش یک اتفاق را برایش بازگو کنید چراکه این کار می‌تواند به‌راحتی ترس و ناراحتی و نگرانی‌اش را بسیار بیشتر کند
- این آمادگی را داشته باشید که یک مطلب را بارها برای کودک تکرار کنید. تکرارکردن یک مطلب آن هم زمانی که خودتان حال چندان مناسبی ندارید شاید کار سختی باشد، اما درباره کودکان و نوجوانان باید این را پذیرفت و صبر و تحمل‌تان را کمی بیشتر از قبل کنید. ضمنا هر بار که سؤال مشابهی پرسیدند لازم است پاسخ‌تان یکسان و صادقانه باشد
- برای بسیاری از کودکان درک چرایی اتفاقات کار سختی است و آنها دراین‌باره سؤال می‌پرسند، لازم است به آنها رک و راست توضیح دهید که دلیل بعضی اتفاقات را ما هم نمی‌دانیم. اجازه ندهید برای پاسخ‌دادن به اینکه مثلا چرا فلان اتفاق افتاده دلایلی غیرمنطقی و نادرست را در ذهن خودش پرورش بدهد
- بسیاری از کودکان ممکن است نسبت به آنچه پیش آمده (و مثلا جراحت یا از‌دست‌دادن عزیزانشان) احساس گناه کنند. به آنها توضیح دهید که آنچه پیش آمده تقصیر آنها نبوده و هیچ‌کس آنها را به‌خاطر آن اتفاق سرزنش نمی‌کند
- تا آنجا که می‌توانید از کودک  حمایت کنید و علاقه‌تان را نسبت به او بیشتر از قبل نشان دهید
- تشویق‌شان کنید هر اندازه که می‌توانند بازی و ورزش کنند. نقاشی و خمیربازی و فعالیت‌هایی از این دست از بهترین روش‌ها برای ابراز احساسات و هیجانات کودکان است. می‌توانید خودتان هم در انجام این بازی‌ها همراه‌شان شوید و با زبان‌بازی کمکش کنید تا شرایط را کمی بهتر تحمل کند. فعالیت‌های گروهی نظیر ورزش و کارهای گروهی شاد می‌تواند به بهترین شکل در بهترشدن حال کودکان نقش مؤثری ایفا کند؛ کاری که برخی از گروه‌های مردم‌نهاد و... از اولین روزهای وقوع زلزله به شکلی تحسین‌برانگیز انجام داده و براساس گزارش‌های مختلف باعث بهبودی چشمگیر حال بسیاری از کودکان آسیب‌دیده از زلزله شده‌اند
- اگر کودک به مدرسه می‌رود به معلم و مسئولان آنجا درباره ترس‌ها و نگرانی‌ها و مشکلاتش توضیح دهید تا بتوانید شرایطی مهیا کنید که از لحاظ روانی برایش امن و آرام باشد.
- اگر مشکل ادامه داشت (مثلا ترس و نگرانی‌اش شدت گرفت  یا مشکلات جسمی و روانی بیشتری پیدا کرد) لازم است حتما در اسرع وقت یک پزشک متخصص (روان‌پزشک کودکان) یا روان‌شناس کودکان او را مورد بررسی و ارزیابی قرار دهد و درمان را آغاز کند. بررسی‌ها نشان داده درمان زودهنگام به‌طور مؤثری از بروز بسیاری از مشکلات عدیده‌ روان در آینده کودک جلوگیری می‌کند بنابراین اگر احساس کردید دیگر نمی‌توانید برای حل مشکل کاری کنید بدون بهانه و تردید و تعلل به سراغ متخصص بروید

Thursday, 19 October 2017

"دلم خون شد از این افسرده پاییز"

مطلبی که درباره‌ی اختلال خلقی فصلی نوشتم و در بی‌بی‌سی منتشر شده است




“دیگر نمی‌خواست چیزی را ببیند. اما چیزهایی هست که هر چقدر هم نخواهی ببینیشان باز می‌آیند. باز سنگین و بی‌رحم می‌آیند و خود را روی تو می‌افکنند و گرد تو را می‌گیرند و توی چشم و جانت می‌روند و همه وجودت را پر می‌کنند و چنان پر می‌کنند و آنرا می‌ربایند که دیگر تو نمی‌مانی، که دیگر تو نمانده‌ای که آنها را بخواهی یا نخواهی، آنها تو را از خودت بیرون رانده‌اند و جایت را گرفته‌اند و خود تو شده‌اند. دیگر تو نیستی که درد را حس کنی٬تو خود درد شده‌ای” 

آقای ابراهیم گلستان این سطور را در کتاب “آذر٬ماه آخر پاییز” نوشته و هرچند مراد او از این توصیفات چیز دیگری بود اما به گمانم می‌تواند به خوبی بیانگر یکی از مشکلات نسبتا شایع روان در این فصل باشد٬چیزی که عموم به نام “افسردگی فصلی/پاییزی” می‌شناسند و روان‌پزشکان با عنوان “اختلال خلقی فصلی” 


اختلال خلقی فصلی چیست؟ 

این اختلال در واقع نوعی افسردگی است که اغلب در ابتدای فصل‌های پاییز و زمستان رخ می‌دهد. نشانه‌هایش کم و بیش همان نشانه‌های معمول افسردگی است: 

۱. خلق پایین و افسرده (که معمولا صبح‌ها بدتر است) 
۲. کاهش علاقه نسبت به انجام کارهای معمول روزمره و لذت نبردن از کارهای (سابقا) لذت‌بخش زندگی 
۳. احساس ناامیدی 
۴. احساس بی‌ارزشی و گناه 
۵. احساس تنبلی٬خستگی٬خواب‌آلودگی و نداشتن انرژی در طول روز 
۶. انزوای اجتماعی و دوری از معاشرت با دوستان و…. 
۷. کاهش علاقه نسبت به روابط جنسی 
۸. تحریک‌پذیری بیش از حد 
۹. افزایش مدت زمان خوابیدن 
۱۰. افزایش اشتها و مصرف بیش از حد غذاهای شیرین و سرشار از کربوهیدرات (و اضافه وزن)  

عمده‌ترین تفاوت این اختلال با افسردگی “الگوی زمانی” بروزش است؛ به این معنی که اختلال خلقی فصلی هر سال در ابتدای پاییز و زمستان آغاز می‌شود و بهار و تابستان خاتمه می‌یابد اما اختلال افسردگی در هر زمانی می‌تواند رخ دهد. همین‌طور در این اختلال اشتها و خواب فرد بیش‌تر می‌شود در حالی که این موارد در افسردگی معمولا کاهش می‌یابند. 

علی‌رضا ساکن سوئد است و به گفته‌ی خودش سال‌هاست که دچار این اختلال بوده است. او می‌گوید: “هر سال اولین روز پاییز برام مثل یه کابوسه. بدون دلیل خاصی از حال و هوای زندگی می‌افتم و تا مدت‌ها اصلا نمی‌فهمیدم که چرا این‌قدر کسل و غمگین و بی‌حوصله میشم. اوایل زمستان بدتر هم میشه و به اوجش می‌رسه. قبلا فکر می‌کردم به‌خاطر مدرسه و شروع سال تحصیلی است٬اما سال‌ها بعد از پایان دانشگاه هم وضعیت مثل قبل بود. وقتی به سوئد اومدم بدتر هم شد. مدت‌ها گذشت تا این‌که نهایتا یکی از دوستان سوئدی‌ام بهم گفت شاید دچار افسردگی فصلی هستی. بعد از مراجعه به پزشک و نهایتا روان‌پزشک تشخیص این بیماری رو گرفتم. اوایل مدتی دارو (ضدافسردگی) مصرف کردم و بهتر شدم٬اما الان دارو مصرف نمی‌کنم و انجام یه سری کارهای دیگه خیلی کمکم کرده و می‌کنه” 


دلیل بروز اختلال خلقی فصلی چیست؟

به نظر می‌رسد دلیل بروز این اختلال کاهش نور روزانه و در نتیجه تغییر در عمل‌کرد برخی هورمون‌ها نظیر ملاتونین (که در تنظیم خواب نقش دارد) و سرتونین (که در تنظیم خلق٬اشتها٬خواب و بروز افسردگی نقش دارد) و بهم ریختن ساعت زیستی بدن (که خود را با نور و روشنایی روز هماهنگ می‌کند و بسیاری از عمل‌کردهای مهم بدن وابسته به آن است) باشد. 


چه کسانی دچار اختلال خلقی فصلی می‌شوند؟ 

هر کسی می‌تواند دچار این اختلال بشود اما به مانند افسردگی بروز این اختلال در زنان به مراتب شایع‌تر از مردان است (سه برابر بیشتر). احتمال بروز این اختلال در مناطق استوایی و گرم کمتر است و در عرض‌های جغرافیایی بالاتر شایع‌تر است. آمارها نشان می‌دهد در بریتانیا از هر پانزده نفر یک نفر دچار این اختلالند ولی از تعداد افراد دچار این اختلال در ایران آماری در دست‌رس نیست. 


چگونه می‌توان فهمید که دچار این اختلال هستم یا نه؟ 

در صورتی که در فصل‌های پاییز و زمستان دچار علایم این بیماری می‌شوید و به نظرتان می‌آید که در سایر فصول مشکلی ندارید ممکن است دچار این اختلال باشید. تنها راه قطعی فهمیدن این مساله مراجعه به یک روان‌پزشک است. به مانند هر بیماری دیگری وظیفه‌ی تشخیص و درمان این اختلال هم بر عهده‌ی یک متخصص است پس از تشخیص و دارودرمانی خودسرانه خودداری کنید. 


چه کارهای برای بهتر شدن می‌توان انجام داد؟ 

۱. تا آن‌جا که می‌توانید خود را در معرض روشنایی روز (نور آفتاب) قرار بدهید. یک مطالعه در دانشگاه دیویس نشان داده در موارد خفیف‌تر هر اندازه ساعات بیش‌تری را در فضای باز بگذرانید شدت علایم این نوع افسردگی کمتر شده و حالتان بهتر می‌شود. 

۲. نوردرمانی. بررسی‌ها نشان داده ۵۰-۸۰ درصد افراد دچار این افسردگی با استفاده از جعبه‌هایی به نام جعبه‌ی نور بهبود می‌یابند. می‌توانید یکی از این جعبه‌ها را هر روز صبح به مدت نیم‌ساعت در اتاق یا میز کارتان قرار دهید و بدون نیاز به نگاه مستقیم به آن حالتان را بهبود ببخشید. 

۳. دو بار در روز هر بار به مدت ۲۵ دقیقه ورزش کنید. یک پژوهش در دانشگاه دوک نشان داده انجام این کار به اندازه‌ی نوردرمانی موثر است. 

۴. ویتامین دی مصرف کنید. یک تحقیق در دانشگاه مریلند نشان داده در افراد دچار این اختلال اثر مصرف ویتامین دی و گروه غذایی حاوی آن بیشتر از نوردرمانی بوده است. 

۵. اگر در روز مشخصی (مثلا روز اول پاییز) علایم به اوج می‌رسد می‌توانید آن روز یا چند روز آغازین را مرخصی بگیرید و کارهای موردعلاقه‌تان را انجام بدهید. در بسیاری موارد این حال افراد را بهتر می‌کند. 

۶. در صورت کار در فضای بسته در صورت امکان حتما کنار پنجره بنشینید و یا پرده‌های اتاق را کنار بزنید تا نور طبیعی وارد منزل/فضای کار بشود. 

۷. روان‌پزشک و دارودرمانی. مراجعه به روان‌پزشک و در صورت نیاز مصرف برخی داروهای ضدافسردگی می‌تواند در بهبود اوضاع موثر باشد. یک بررسی نشان داده مصرف داروهای ضدافسردگی در ابتدای پاییز باعث بهبودی بیشتر علایم این بیماری در فصل زمستان هم می‌شود. 

Friday, 22 September 2017

درباره‌ی خودکشی: کمک‌های اولیه‌ی روانی برای مواجهه با افراد دچار افکار خودکشی


مطلبی که به مناسبت ماه آگاه‌سازی خودکشی در همین زمینه برای بی‌بی‌سی فارسی نوشتم و منتشر شده است






  “یک دیوانگی کردم٬به خیر گذشت”
  
این بخشی از نامه‌ای است که صادق هدایت پس از اولین اقدام به خودکشی برای برادرش نوشت. او در سال ۱۳۰۷ تلاش می‌کند خودش را در رودخانه‌ای در پاریس غرق کند٬قایقی از راه می‌رسد و نجاتش می‌دهد. او هرگز درباره‌ی دلایل این کارش حرفی نزد اما عده‌ای دلایل آن را مشکلات عاطفی٬دوری از وطن و… ذکر کرده‌اند. این ماجرا بعدها الهام‌بخش داستان “زنده به گور” او می‌شود و می‌نویسد: “همه از مرگ می‌ترسند و من از زندگی سمج خودم. چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمی‌خواهد و پس می‌زند! نه کسی تصمیم به خودکشی نمی‌گیرد٬خودکشی با بعضی‌ها هست. در خمیره و سرشت آن‌هاست٬نمی‌توانند از دستش بگریزند” 

اما آیا آنطور که هدایت و بسیاری از مردم به مانند او باور دارند٬خودکشی همراه و همزاد برخی و در “خمیره و سرشت” آنهاست؟ آیا واقعا از آن گریزی نیست؟ به‌طور خلاصه پاسخ این سوالات مشخصا خیر است. 
هیچ شواهد علمی که نشان دهد “خودکشی در خمیره و سرشت کسی است” وجود ندارد و هر کسی که دچار چنین وضعیتی شده هم می‌تواند از این افکار نجات یابد.    
 اگرچه طبق برخی آمارها از هر ۱۰۰ هزار نفر تنها ۱۲ نفر دچار چنین افکاری می‌شوند اما آگاهی از برخی دلایل بروز خودکشی٬علایم هشدارآمیز آن و نکاتی درباره‌ی نحوه‌ی مواجهه با فردی که دچار چنین افکاری شده وظیفه‌ای همگانی است. 



آیا خودکشی تنها در افراد دچار مشکلات روان اتفاق می‌افتد؟ 

بیش از ۹۰ درصد کسانی که دست به خودکشی می‌زنند دچار نوعی از اختلالات روانند٬از جمله افسردگی شدید٬اختلال دوقطبی٬اسکیزوفرنی٬اختلال شخصیت٬اعتیاد شدید به مواد مخدر یا الکل و… با این حال تمامی کسانی که دست به کار می‌زنند دچار مشکل روان نیستند. 
در واقع فردی که تصمیم به خودکشی می‌گیرد اغلب خود و مشکلات یا شرایط زندگی‌اش را در وضعیتی می‌بیند که قابل‌تحمل یا حل شدن نیست و دچار نوعی استیصال٬درماندگی و ناامیدی مطلق می‌شود و برای “رهایی” دست به این عمل می‌زند. ممکن است بپرسید رهایی از چه؟ این رهایی می‌تواند رهایی از احساس شرم٬گناه یا سربار دیگری بودن (که دلایل بروزشان در هر کسی می‌تواند متفاوت باشد)٬رهایی از احساس قربانی بودن٬رهایی از احساس تنهایی٬طرد شدن و یا فقدان (از دست دادن شخص یا چیزی ارزشمند) باشد. در چنین وضعیتی وجود مشکلات روان می‌تواند بروز و جدیت این افکار را شدت ببخشد   



چه شرایطی می‌تواند منتهی به فکر خودکشی بشود؟ 
     
برای چنین فردی وقوع یک اتفاق ناگوار یا قرار گرفتن در وضعیتی دشوار که در آن حس کند از مواجهه٬تحمل و یا حل آن عاجز و ناتوان است می‌تواند منجر به اقدام به خودکشی بشود٬مثلا: ضربه‌ و شوک روانی (مثلا مرگ عزیزان٬فردی مشهور و مورد علاقه یا…)٬جراحات و یا بیماری‌های جسمی سخت (سرطان و…)٬از دست دادن شغل یا موقعیت اجتماعی و مشکلات شدید مالی٬سالمندی و احساس بیهودگی (بیشترین میزان خودکشی در کشورهای پیشرفته در سالمندان است) 



علایم هشدارآمیز خودکشی

اما آیا نشانه‌های هشدارآمیزی برای خودکشی وجود دارد؟ بررسی‌ها نشان داده اغلب (و نه همیشه) افراد قبل از اقدام به خودکشی علایم مشخصی را نشان می‌دهند٬از جمله:

ـ صحبت درباره‌ی مرگ و/یا خودکشی (می‌خوام خودمو بکشم و…) 
ـ صحبت مداوم درباره‌ی ناامیدی٬بیهودگی و احساس گناه (همه‌اش تقصیر من بود که… بعد اون اتفاق دیگه زندگی برام بیهوده‌ست… اصلا واسه چی زنده‌ام و...)
 (...ـ صحبت از درد تحمل‌ناپذیری که دارد (دیگه طاقت این درد و رنج رو ندارم٬این درد رو تمومش می‌کنم و
 (... ـ انجام رفتارهایی که به خود آسیب می‌رساند (مصرف بیش از حد معمول الکل٬موادمخدر و 
(انجام رفتارهای بی‌محابا (تلاش برای رفتن به مکان‌های مرتفع و انجام کارهای خطرناک در آن‌جا -
ـ انجام کارهایی که می‌تواند به منزله‌ی جست‌وجو و آمادگی برای اقدام به خودکشی باشد (خرید تعداد زیادی قرص٬سم٬طناب٬گوگل کردن راه‌های خودکشی و…) 
ـ دیدار و تماس ناگهانی برای خداحافظی از خانواده و دوستان و یا بخشیدن متعلقات شخصی ارزشمند به دیگران/خیریه به بهانه‌ی این‌که “قراره کاری انجام بدم” یا “شاید/باید به زودی برم” و… 
ـ تغییر شدید و ناگهانی رفتارها (آرامش ناگهانی پس از یک اضطراب و آشفتگی شدید٬خشونت بیش از حد و…) 
ـ انزوا و کناره‌گیری غیرمعمول از جمع‌های خانوادگی و دوستانه و… 
ـ از دست دادن علاقه به انجام کارها یا چیزهایی که قبلا و همیشه به آن‌ها علاقه‌مند بوده 



چه باید کرد؟ 

در صورت مشاهده‌ی علایم هشدارآمیز خودکشی یا روبرو شدن با فردی که می‌گوید می‌خواهد دست خودکشی بزند باید چه کار کنیم؟ 

اولین کار حفظ آرامش است. مسلما قرار گرفتن در چنین موقعیتی خوشایند نیست و می‌تواند باعث خشم٬ناراحتی و اضطراب شدید ما بشود. این کاملا طبیعی‌ست و نمی‌توانیم جلوی بروز این افکار و احساسات را بگیریم و کنترلش کنیم ولی می‌توانیم آن‌چه که خواهیم گفت یا انجام خواهیم داد را کنترل کنیم؛ چرا که در چنان موقعیتی این قبیل افکار و احساسات هیچ کمکی به آن فرد یا به ما نمی‌کند. بنابراین در قدم اول باید به هر شکلی که می‌توانیم این هیجانات را کنترل کرده و خونسردی خود را حفظ کنیم. 

سپس لازم است با آن شخص بدون ترس و تعارف و کاملا رک و مستقیم درباره‌ی فکر یا تصمیم به خودکشی صحبت کنیم (برخلاف این باور غلط رایج که می‌گوید مستقیما حرف نزنید) و این سوالات را بپرسیم: 

۱. اون‌قدر حالت بده که “واقعا” داری به خودکشی فکر می‌کنی؟ (اگر پاسخ بله بود): 

۲. به نحوه‌ی انجامش هم فکر کردی؟ (اگر پاسخ بله بود): 

۳. برای انجامش کاری که باید بکنی یا چیزی که باید تهیه بکنی رو آماده کردی؟ (اگر پاسخ بله بود): 

۴. به این هم فکر کردی که کِی می‌خوای انجامش بدی؟ 

پرسش این چهار سوال ضروری‌ست٬چرا که قصد انجام خودکشی/شیوه‌ی انجامش/داشتن آن‌چه برای انجامش نیاز دارد/زمان انجامش را نشان می‌دهند. هر اندازه فرد طرح و برنامه‌ی دقیق‌تری برای انجامش داشته باشد خطر بزرگ‌تر است و اگر پاسخ تمام سوالات مثبت باشد (خصوصا زمان و شیوه‌ی انجامش) خطر بسیار جدی و فوری است و لازم است تا حتما و سریعا برای دریافت کمک با اورژانس‌های خودکشی تماس بگیرید. اگر آن فرد در موقعیتی است که حس می‌کنید ممکن است جان دیگران را هم به خطر بیاندازد (خلبان٬راننده ماشین‌های مسافربری٬یک نظامی که به سلاح دسترسی دارد و…) لازم است تا ملاحظه و تعارف را کنار بگذارید و با آرامش و مهربانی اما جدیت و به هر شکلی که صلاح می‌دانید مطمئن بشوید که فرد قبل از دریافت کمک فوری در آن موقعیت حضور نخواهد داشت. 

چه در وضعیت اورژانسی و چه در صورتی که فرد تنها حرف از خودکشی زده (و هنوز تصمیم به انجامش نگرفته) لازم است از نظر روانی-عاطفی او را درست حمایت کنیم. برای این منظور رعایت نکات زیر لازم است: 

  • اگر شرایط به گونه‌ای است که گمان می‌کنید آن فرد ممکن است هر لحظه دست به خودکشی بزند او را ترک نکنید و در کنارش باشید. 
  • صحبت از خودکشی را همیشه جدی بگیرید. 
  • ‌‌تا آن‌جا که می‌توانید شنونده باشید و نه گوینده. به هیچ وجه با او جر و بحث و دعوا نکنید و خصوصا راه حل ارایه ندهید. مطمئن باشید در چنین موقعیتی سکوت و شنیدن حرف‌های آن فرد از گفتن هر حرف و سخنی موثرتر است. 
  • او را قضاوت نکنید. فکر نکنید او صرفا ژست خودکشی گرفته٬ادای آن کار را در میاورد یا صرفا درصدد جلب‌توجه است. در چنین وضعیتی فرد تنها درصدد دریافت توجهی از جنس همدلی و کمک است چرا خود از کمک کردن به خود کاملا عاجز و درمانده است و نیاز به کمک شما دارد. موارد خودکشی در ملاعام هم چنین است٬این افراد در تردید بین مرگ و زندگی‌اند و از طرفی آرزو می‌کنند بمیرند اما هم‌زمان هم آرزو می‌کنند که نجات یابند. تصمیم و اقدام به خودکشی در بطن خود فریاد کمک‌خواهی است و نیازمند درک و همدلی ما. 
  • به او نگویید: چقدر ضعیفی! چقدر ترسویی! عرضه‌اش رو نداری! خجالت بکش! قوی باش! و… گفتن این حرف‌ها باعث شرم و آزردگی فرد می‌شود. از سویی منطقی هم نیست٬هرچند اقدام به خودکشی هرگز به معنای شجاعت نیست اما غلبه بر ترس از مرگ به معنای ضعف و ترس هم نیست. بدتر از همه این‌که نتیجه‌ی احتمالی چنین حرف‌هایی مصمم‌تر شدن فرد برای اقدام به خودکشی است. 
  • به او نگویید: چقدر خودخواهی! فقط خودتو می‌بینی و هیچ کس برات مهم نیست! و… بسیاری از کسانی که تصمیم به خودکشی گرفته‌اند واقعا فکر می‌کنند که سربار خانواده‌اند و این تا وقتی زنده هستند ادامه خواهد داشت٬در نتیجه در اوج روان‌رنجوری خود و زمانی که تصمیم به خودکشی گرفته‌اند شنیدن این حرف‌ها تنها باعث می‌شود که جدی‌تر دست به آن کار بزنند چرا که واقعا (و به اشتباه) فکر می‌کنند با این کار باری از دوش عزیزانشان بر می‌دارند. در هر حال گفتن این حرف‌ها هیچ کمکی به بهبود اوضاع نمی‌کند. بهتر است در عوض بگویید: تو هیچ وقت سربار من/خانواده نبودی و نیستی٬می‌خواهیم تو در کنار ما/خانواده باشی و ما را هیچ وقت تنها نگذاری چون دوستت داریم٬می‌خواهم کمکت کنم و تنهایت نمی‌گذارم. 
  • به او احساس گناه ندهید: می‌دونی اگر این کار رو بکنی پدرت/مادرت/همسرت/بچه‌ات چی می‌کشه؟ چرا می‌خوای من/اون‌ها رو با این کارت زجر بدی؟ و… آن فرد خود در حال تجربه کردن وضعیت روانی سخت و وحشتناکی است و وعذاب وجدان دادن به او هیچ کمکی به بهتر شدن حالش و یا درک بهتر شرایط نمی‌کند. در عوض می‌توانید درباره‌ی کارهای موردعلاقه‌ی افراد خانواده‌اش (به‌طور کلی) و یا خاطرات خوب و شیرینی که باهم داشته‌اید حرف بزنید. همین‌طور می‌توانید به او بگویید: خانواده‌ات دوستت دارند٬تو برایشان مهمی٬هر کاری که بتونند برای تو می‌کنند. 
  • از مقایسه کردن او با سایرین خودداری کنید: فلانی رو ببین وضعیتش/دردش/زندگی‌اش از تو بدتره ولی این کار رو نکرده٬خیلی از مردم چیزهایی که تو داری رو ندارن ولی این کارو نمی‌کنن و… چنین حرف‌هایی شاید به نظرتان درست باشد اما یادتان باشد اغلب افراد پیش از اقدام به خودکشی خودشان به این چیزها فکر کرده‌اند و آخر به این تصمیم رسیده‌اند. هر شخص شرایط خاص خودش را دارد و ما از آن مطلع نیستیم٬گفتن این حرف‌ها باعث می‌شود آن فرد خود را با کسانی مقایسه کند که یا هرگز فکر خودکشی به سرشان نزده یا احیانا بهتر از او توانسته‌اند با شرایط روانی بدشان مواجه بشوند یا… هر کدام این‌ها در هر صورت حال او را بدتر می‌کند. نهایتا آن فرد حس می‌کند شما چندان درکش نمی‌کنید و در نتیجه شاید با شما درباره‌ی افکار و حالش دیگر صحبت نکند.  
  • پای خدا و مذهب را به میان نکشید. نگویید: این کار گناهه٬اعتقاداتت ضعیفه٬حتما ایمانت کمه که می‌خوای این کارو بکنی٬وقتی بمیری هم بعدش میری جهنم و… ما از اعتقادات قلبی دیگران بی‌اطلاعیم و شاید آن فرد اصلا به خدا و جهنم معتقد نباشد. اگر هم اعتقادات مذهبی دارد شاید با خود می‌اندیشد “خدا خودش می‌داند که دیگر تحمل این وضعیت و رنجی که بهم داده را ندارم و نهایتا این کارم را می‌بخشد” و یا… در هر حال این حرف‌ها تغییری در تصمیم او ایجاد نمی‌کند و تنها حالش را بدتر می‌کند. در عوض این حرف‌ها می‌توان به او گفت: می‌دونم داری به خودکشی فکر می‌کنی٬ولی می‌خوام بدونی من هر کاری که بتونم انجام میدم تا بهت اون‌طوری که باید کمک کنم. 


نهایتا… 

نهایتا باید بدانیم فردی که به خودکشی فکر می‌کند٬تصمیم به انجامش گرفته یا انجامش داده و زنده مانده نیازمند دریافت کمک جدی٬فوری و تخصصی روانی است. در بسیاری موارد ممکن است نیازمند بستری شدن در کلینیک/بیمارستان‌ روان و احیانا مصرف دارو برای متعادل کردن وضعیت زیست-شیمیایی مغزشان (که بهم ریخته) باشند٬همین‌طور هفته‌ها جلسات روان‌درمانی. این‌ها همه بخشی از پروسه‌ی درمان و بهبودی است و بهتر است در طول این مدت شما یا کسی از نزدیکانش در کنار فرد باشند تا این دوره به خوبی بگذرد.

بررسی‌ها نشان داده از هر ده نفری که اقدام به خودکشی کرده و نجات یافته‌اند نه نفر آنها در آینده دیگر دست به این کار نمی‌زنند و سراغ انجام دوباره‌اش نمی‌روند حتا اگر قبلا از روش‌هایی مطمئن مانند انداختن خود در مقابل قطار در حال حرکت استفاده کرده باشند. این بدان معناست که همه‌ی ما حتا در سخت‌ترین و تاریک‌ترین لحظات زندگی درست وقتی فکر می‌کنیم که زندگیمان واقعا به آخر خط رسیده و تنها راه باقیمانده خودکشی است “در اشتباهیم” و “هنوز راهی هست” حتا اگر در آن لحظات نتوانیم یا نخواهیم بدانیم. این‌که در صورت دریافت کمک و درمان‌ لازم حال ما قطعا بهتر خواهد شد و بعد از آن هم احتمالا دیگر سراغ انجام دوباره چنان کاری نخواهیم رفت.

درک و حمایت کسی که در چنین وضعیتی گرفتار آمده و همدلی و کمک به او کار ساده‌ای نیست چرا که آگاهی بر رنج٬رنج آگاهی را افزون می‌کند اما بدون هیچ شک و تردیدی در چنین موقعیتی این مهربانانه‌ترین٬نجیبانه‌ترین و انسانی‌ترین کاری است که می‌توانیم در قبال انسانی دیگر انجام بدهیم



شماره‌های تماس برای کمک به افرادی که دچار افکار جدی خودکشی شده‌اند: 

اورژانس اجتماعی: ۱۲۳ 
اورژانس شهری: ۱۱۵ 
صدای مشاور: ۱۴۸۰
اورژانس روان‌پزشکی تهران: ۴۴۵۰۸۲۰۰ 

Thursday, 20 April 2017

اتیسم در برنامه‌ی ۶۰ دقیقه بی‌بی‌سی فارسی


در برنامه‌ی ۶۰ دقیقه تلویزیون بی‌بی‌سی فارسی به مناسبت روز جهانی اتیسم درباره‌ی این اختلال٬علایم و نشانه‌های اولیه‌ی آن٬این‌که منظور از "طیف اوتیسم" چیست٬نشانه‌های اولیه اوتیسم کدامند و در چه سنی می‌توان این نشانه‌ها را شناسایی کرد صحبت کردم





YouTube: https://youtu.be/XGWUpFNLcVQ

Thursday, 6 April 2017

از مومیایی‌های بی‌مغز تا اولین بانک مغز تهران

مطلبی که درباره‌ی اولین بانک مغز ایران در تهران نوشتم و در روزنامه شرق در تاریخ ۱۷ فروردین ۱۳۹۶ منتشر شده است؛ همین‌طور در پایان می‌توانید مطلبی در همین زمینه از استاد عزیزم دکتر عبدالرحمن نجل‌رحیم را مطالعه نمایید






مغز انسان جایگاه شکلگیری افکار، عواطف، حافظه، منطق، باورهای آدمی و ... است. با این حال هزاران سال طول کشید تا این واقعیت به ظاهر سادهامروزی، درک و پذیرفته شود. فرهنگهای اولیه بشری دربارهچگونگی کارکرد جسم و ذهن نظرات متفاوتی داشتند و افسانههای زیادی در این باره شکل گرفت. حدود دو هزار و سیصد سال پیش، «ارسطو» فیلسوف یونانی بر این باور بود که جایگاه تفکر و هوش در قلب انسان است، نه در مغزش. مصریهای باستان هم اگرچه از این موضوع اطلاع داشتند که مغز در کنترل بدن و فعالیتهای جسمانی ما نقش دارد، اما با این حال آنها هم به مانند «ارسطو» تصور میکردند که قلب ارزشمندترین عضو بدن و جایگاه اصلی جوهرهوجودی هر فرد است و برای مغز چنین ارزشی قائل نبودند. از همین رو آنها اغلب هنگام مومیایی کردن مردگان خود، قلب را در جسد باقی میگذاشتند (چرا که به باورشان این مهمترین عضو بدن آدمی٬ جایگاه روح و محل ثبت اعمال او در طول زندگی‌اش بود) اما مغز را به کمک وسیلهای چنگک‌مانند از سوراخی در کف جمجمه بیرون آورده و به سادگی دور میانداختند. از نظر آنها مغز اصولا اهمیت چندانی نداشت، خصوصا در زندگی پس از مرگ. در حقیقت نادیده گرفتن مغز در بین مصریان باستان چنان بود که آنها برای نامیدن مغز حتي کلمهای واحد هم نداشتند! با این حال و پس از گذشت قرنها، رفتهرفته مشخص شد که مغز مرکز فرماندهی کل بدن است و بسیاری از بیماریهای جسم و روان ناشی از مشکلات ساختاری یا عملکری مغز است. با وجود پیشرفت‌‌های خیرهکننده‌ی چند دهه‌ی اخیر در ابداع روشهایی نوین برای بررسی مغز انسان کماکان یکی از بهترین روشها برای بررسی بهتر ساختار و عملکرد آن و همینطور پی بردن به ریشههای بسیاری از بیماریهای اعصاب و روان بررسی مستقیم مغز است و همین موضوع دلیل اصلی شکلگیری «بانک مغز» بوده است. اما بانک مغز چیست؟ همه ما میدانیم بانک چه جور جایی است و کارش چیست، بارها و بارها به آنجا رفتهایم و کمتر کسی است که بتواند منکر نقش و اهمیت آن در زندگی ما باشد. بانکها کارشان انجام امورات مالی و پولی است، اما بانک مغز کاری با پول و مسایل اقتصادی ندارد و سر و کارش تنها با مغز ماست. این بانک جایی برای نگه‌داری مغزهایی است که پس از مرگ افراد به آنجا اهدا شده است، چه با رضایت خودشان (پیش از مرگ) چه با رضایت خانوادهشان (پس از مرگ). همانگونه که بانکها محل نگهداری سرمایه‌های مالی ما هستند، بانک مغز هم محل نگه‌داری اصلیترین سرمایهانسانی ماست، چیزی که از ما آن‌چه را که هستیم ساخته و تمام آن‌چه که هویت انسانی ما را شکل داده در خود دارد؛ یعنی مغز ما


در بانک مغز: كاش اين همه مغز  را  زبان سخن بود
بزرگ‌ترین بانک مغز جهان در دانشگاه هاروارد است که درحال‌حاضر محل نگهداری حدود سه‌ هزار مغز اهدایی‌ است. در بریتانیا ۱۰ بانک مغز وجود دارد که تماما زیر نظر شورای تحقیقات پزشکی (مهم‌ترین مرجع مسئول انجام تحقیقات در حوزه پزشکی و سلامت) قرار دارند. این مراکز مجموعا مسئول نگهداری از ۱۴هزار مغز اهدایی هستند و هر سال ده‌ها‌هزار نمونه‌ تحقیقاتی از بافت مغز را تهیه کرده و (به‌رایگان) در اختیار پژوهشگران این کشور و همین‌طور محققان دیگر در سرتاسر جهان قرار می‌دهند. به یاد دارم وقتی برای اولین بار وارد بانک مغز بریتانیا در بیمارستان مادزلی لندن شدم احساسم مانند احساس کسی بود که به سرزمینی عجیب و ناشناخته قدم گذاشته است. واقعیت این بود که حیران و شگفت‌زده در میان انبوهی از مغزهای انسانی با موجی از افکار و احساسات و پرسش‌های متفاوت غرق شده بودم. مبهوت و هیجان‌زده حتی نمی‌دانستم اساسا چه احساس و فکری ‌باید داشته باشم. در راهروهایی تنگ و تودرتو با نوری کم، پر از قفسه‌هایی که با ضابطه‌ی خاصی دقیقا شماره‌گذاری شده بودند قدم می‌زدم و توضیحات مسئول آن قسمت را می‌شنیدم. حس غریبی بود و کنجکاوی‌ام هر لحظه بیشتر می‌شد. در بانک مغز بریتانیا صدها مغز با دقت، نظارت و احترام بسیار نگه‌داری می‌شوند. در بدو ورود، تاریخچه‌ی افتتاح این مرکز گفته شد و اینکه اساسا اهمیت وجود چنین مرکزی چیست، ‌روال کار در آنجا چگونه است و... و نحوه‌ی برش‌زدن مغز و کلیات و جزئیات آن شرح داده شد و در نهایت هم چند پرونده (که شرح حال وضعیت پزشکی برخی افراد درگذشته بود)، همراه با مغز اهدایی آنها را در اختیارمان گذاشتند تا بتوانیم به شیوه‌ای علمی و با استفاده از آموخته‌های قبلی‌مان درباره‌ی مغز و بیماری‌هایی مانند آلزایمر، اسکیزوفرنی، اُتیسم و... آنچه را که می‌دیدیم، از نزدیک تحلیل کنیم و تا حدودی پرده از راز آن مغز و دلایل زیستی-‌عصبی آن بیماری‌ها و مشکلات فرد برداریم. هرچند در ابتدا و ناخودآگاه در میان انبوهی از مغزهای انسانی به یاد شعر معروف «شاملو» زیر لب زمزمه می‌کردم «کاش این همه مغز را زبان سخن بود» متوجه شدم اتفاقا در اینجا آنها را زبان سخن است و برای درک ناگفته‌هایشان باید بر زبان علم مغزکاوی مسلط بود. درنهایت کاملا برای همگی ما روشن شد این مغزها در شناخت بهتر بیماری‌های مختلف، به متخصصان علوم‌ اعصاب می‌توانند چه کمک ارزنده‌ای بکنند. در شرایط عادی برای کسی مشخص نبود کدام مغز متعلق به چه کسی بوده و او چطور درگذشته است اما اینکه آن فرد عظیم‌ترین سرمایه‌ زندگانی‌اش یعنی «مغز» خود را به ما اهدا کرده تا ما را در کشف رازهای مغز و بیماری‌های مختلف و درنهایت کمک به هم‌نوعانش یاری کند، حسی فوق‌العاده انسانی و احترام‌برانگیز را در آدمی برمی‌انگیخت و این توشه‌‌ نهایی من از این تجربه‌‌‌ی منحصربه‌فرد بود. پیش از این، فرم اهدای عضو را پر کرده بودم اما همان روز تصمیم گرفتم تا فرم‌های مخصوص به اهدای مغز پس از مرگ را هم پر کنم و پس از آن حس آرامش‌بخش و مطبوع کسی را داشتم که از به‌امانت‌گذاشتن بزرگ‌ترین سرمایه‌اش در بهترین بانک موجود، مطمئن شده است



درباره‌ اهمیت بانک مغز
اما دلیل و اهمیت وجود چنین مرکزی چیست و در یک بانک مغز دقیقا چه کاری انجام می‌شود؟ بدون هیچ شک و تردیدی نقش این مغزهای اهدایی در کمک به پیشرفت علوم مغزکاوی و اکتشافات جدید مرتبط با آن، بی‌بدیل بوده است. بخش عمده‌ای از دانش امروزی ما درباره‌ بیماری‌های مختلف مغز و سیستم عصبی انسان و پیشرفت‌های حیرت‌انگیز دو، ‌سه دهه‌‌ اخیر از طریق بررسی مغز افراد بیمار و مقایسه‌‌ی آن با مغز افراد سالم به دست آمده است. برای چنین کاری نیازمند آن هستیم مجموعه‌ای از مغزهای افراد سالم و بیمار را در جایی با دقت نگه‌داری کرده تا بتوانیم آن‌ها را برای بررسی و مطالعه‌‌ بیشتر در اختیار محققان قرار دهیم و درست همین‌جاست که لزوم وجود یک «بانک مغز» مشخص می‌شود. یکی از اولین نتایج وجود چنین مرکزی در سال ۱۹۵۷ نمایان شد؛ وقتی «آروید کارلسون» با بررسی مغز افراد دچار بیماری پارکینسون و مقایسه‌‌‌ی آن با افراد عادی متوجه شد نبود برخی سلول‌های عصبی که مسئول تولید نوعی انتقال‌دهنده‌ی پیام‌های عصبی (دوپامین) هستند در بروز این بیماری نقشی کلیدی دارد. بعدها بررسی‌های مشابه دیگری نشان‌دهنده‌‌‌ی افزایش میزان آهن در سلول‌های مغز این بیماران بوده است. با وجود پیشرفت‌های خیره‌کننده در زمینه‌‌‌ی تصویربرداری عصبی و زنده از مغز انسان (مانند ام‌آر‌آی کارکردی) ما همچنان به اصل جنس یعنی خود مغز انسان نیازمندیم؛ چراکه هرچند تصویربرداری‌های عصبی درباره‌‌ ساختار و عملکرد مغز اطلاعات چشمگیری را در اختیار ما می‌گذارند اما در سطوح جزئی‌تر سلولی چیزی به ما نشان نمی‌دهند و در نتیجه بدون بررسی مستقیم خود مغز و بخش‌های مختلف آن زیر میکروسکوپ، نمی‌توان فهمید در یک بیماری مانند آلزایمر برای سلول‌های مناطق مختلف مغز چه اتفاقی افتاده است. در واقع برای بررسی همه‌جانبه‌‌‌ی مغز و پی‌بردن به اسرار آن، ما نه به یک روش که به «مجموعه» این روش‌ها نیازمندیم؛ اما نگهداری از مغز انسان کار ساده‌ای نیست و روش‌های خاص خود را دارد. این روش‌ها از افتتاح اولین بانک مغز در دهه‌ ۵۰ میلادی تا به امروز پیشرفت‌های بسياری کرده است. در یک بانک مغز مجموعه‌‌‌ی متنوعی از مغزهای مختلف را می‌بینید: از مغز افراد سالم از هر سن و جنسی تا مغز افراد دچار بیماری‌های مختلف مانند زوال‌‌عقل، ام‌اس، اتیسم، افسردگی و... . در نتیجه پژوهشگران می‌توانند مغز افراد مختلف را با یکدیگر مقایسه کنند. در هر بانک مغز از هر مغز اهدایی به محترمانه‌ترین شکل نگه‌داری می‌شود. این یک اصل اساسی و خدشه‌ناپذیر است و همه موظف به رعایت آن هستند. پس از انجام هماهنگی‌های لازم و دریافت یک مغز، لازم است یک تشخیص دقیق صورت گيرد؛ مثلا مشخص شود که نوع بیماری فرد اهداکننده و شدت آن دقیقا چه بوده است. نتیجه اغلب دو تا سه ماه بعد از دریافت تشخیص، به خانواده‌ فرد مرحوم اطلاع داده می‌شود و این در اغلب موارد کمک می‌کند تا آنها بهتر بتوانند با مرگ عزیزشان کنار بیایند. همچنین در اکثر موارد کسب اطلاعاتی پیرامون وضعیت کلی سلامت فرد اهداکننده، سبک زندگی و عاداتش، می‌تواند به محققان در استفاده‌‌ی بهتر از مغز دریافتی کمک کند. اما آیا هر مغزی را می‌توان اهدا کرد؟ خیر٬ درصورتی‌که فرد دچار تومور مغزی یا یک بیماری واگیردار باشد و یا درصورتی‌که بیشتر از ۷۲ ساعت از مرگ فرد گذشته باشد بانک مغز امکان دریافت مغز آن فرد را ندارد. انجام هماهنگی‌های لازم و اجرای تمام مراحل انتقال، دریافت و آماده‌سازی مغز اهدایی برای نگهداری آن باید حداکثر تا سه روز پس از مرگ فرد درگذشته صورت پذیرد و در صورتی‌ که بیشتر از این طول بکشد، به علت شروع استحاله و فروپاشی مغز، امکان دریافت و نگهداری آن از بین می‌رود





فرجام مغز در بانک مغز
اما پس از اهدای مغز به بانک مغز، دقیقا چه اتفاقی می‌افتد؟ در ابتدا مغز را وزن می‌کنند (مثلا در برخی بیماری‌ها نظیر آلزایمر ممکن است به علت ازدست‌رفتن بافت‌های مغز، وزن آن یک‌سوم یک مغز معمولی باشد) و سپس سایر مشخصات ظاهری مغز بررسی می‌شود: سطح خارجی مغز را بررسی می‌کنند (مثلا اینکه آیا مغز دچار عفونت شده یا خیر)، چین‌خوردگی‌هایش را وارسی می‌کنند (ممکن است مثلا در برخی مناطق و در نتیجه‌‌ برخی بیماری‌ها مانند زوال‌ عقل، چروکیده شده باشد)، قسمت‌های مختلفش را حس می‌کنند (ممکن است برخی مناطق بیش از حد نرم باشد که می‌تواند نشان‌دهنده‌ سکته‌ مغزی باشد)، عروق مغزی بررسی می‌شود (مثلا سخت‌بودن عروق مغزی شاید نشان‌دهنده‌‌ این باشد که فرد رژیم غذایی پرچرب داشته یا زیاد سیگار می‌کشیده) و... . سپس آن را از وسط برش داده و به دو قسمت (نیم‌کره) تقسیم می‌کنند. یک قسمت (نیمه) برای مقاصد تحقیقاتی در مراکز پژوهشی علوم ‌اعصاب به‌کار می‌رود و دیگری برای انجام معاینات آسیب‌شناختی (تشخیص نوع بیماری). برای این منظور قسمت اول را در ماده‌‌ی نگه‌دارنده‌ای به نام فرمالین قرار می‌دهند و سه هفته در آن نگه می‌دارند تا بافت مغز سفت و به‌اصطلاح «تثبیت» شود. در این مدت با آن هیچ کاری ندارند تا این مرحله کامل انجام شود؛ اما نیمه‌‌ی دیگر مغز را بلافاصله به قسمت‌های مختلف و معینی برش می‌زنند، تکه‌های مختلف و مجزای برش‌یافته را در ظرف‌های مخصوص و داخل یخچال‌هایی بزرگ و اختصاصی در دمای منفی ۸۰ درجه سانتی‌گراد قرار داده و نگهداری می‌کنند تا بافت‌های تشکیل‌دهنده‌ آنها همراه با پروتئین‌ها و ژن‌هایش سالم حفظ شده و باقی بمانند. از این بخش در پژوهش‌های مختلف علوم‌ اعصاب استفاده می‌شود؛ مثل بررسی وضعیت و میزان و حتی فعالیت پروتئین‌های مختلف در مناطق مختلف مغز و... بخش دیگر هم پس از سه هفته به‌طور مشابه به لایه‌هایی با ضخامت یک سانتی‌متر و بعد پس از انجام برخی مراحل دیگر به ضخامت هفت میکرومتر برش داده می‌شود تا در بررسی‌های آسیب‌شناختی‌عصبی مورد استفاده قرار گیرد، مثلا این‌که فرد آیا دچار زوال‌عقل بوده و اگر بله، چه نوعی از آن. برای حفظ حریم شخصی افراد درگذشته، هر مغز شماره و کد مخصوص به خود را دارد و نمی‌توان فهمید از آن‌چه کسی است


یک امر خیر: آیا حاضرید مغزتان را پس از مرگ اهدا کنید؟
تردیدی نیست که افزایش آگاهی عمومی درباره‌‌‌ی اهمیت اهدای مغز به یک بانک مغز می‌تواند باعث تشویق و ترغیب بسیاری برای کمک به چنین نهادهایی شود. بررسی‌ها نشان می‌دهند از یک مغز اهدایی حداقل در يكصد پروژه‌‌ی تحقیقاتی استفاده می‌شود. اهدای یک مغز مانند اهدای سایر اعضای بدن عملی به‌‌غایت خیرخواهانه برای کمک به هم‌نوعان خود است؛ هدیه‌ی انسانی و بی‌نهایت ارزشمند ما به علم و کمک به کاهش یا رفع درد و رنج بسیاری در آینده. شاید حتی به بیانی دیگر بتوان گفت: باقیات صالحات در علم. ایرانی‌ها در طول تاریخ همواره برای علم و پیشرفت در علوم مختلف ارزش فراوانی قائل بوده‌اند، وجود بزرگ‌ترین کتابخانه‌ها و رصدخانه‌ها و مراکز علمی در ایران چه قبل و چه بعد از اسلام خود مؤید این واقعیت است. حال شاید برایتان جالب باشد اگر بدانید مدتی قبل و همگام با مراکز پیشرفته‌‌ی مطالعات مغز و اعصاب جهان، اولین بانک مغز ایران در تهران افتتاح شده و درحال‌حاضر با دریافت سه مغز اهدایی مشغول به کار است. آیا شما حاضرید مغزتان را پس از مرگ به بانک مغز تهران اهدا کنید و جوهره‌‌ی وجودی‌تان را برای گسترش مرزهای علم در دستانی مطمئن به امانت بگذارید؟ اگر پاسخ‌تان مثبت است، می‌توانید با بانک مغز تهران تماس بگیرید (۸۸۶۲۲۵۷۸) یا با مراجعه به وب‌سایت آن    
 (brainbank.iums.ac.ir)
نام‌نویسی کنید








به بهزیستی نسل‌های آینده بیاندیشیم


به قلم دکتر عبدالرحمن نجل‌رحیم٬عصب‌شناس و عصب‌پژوه


٣٠ سال پیش، وقتی در دانشگاه لندن درباره بیماری‌های مغزی پژوهش می‌کردم، با ارزش بانک مغزی آشنا شدم. خود را چون پلیس یا کارآگاهی می‌دیدم که پس از جنایت در صحنه جرم حاضر شده و حالا باید از سرنخ‌های موجود، به رمزوراز جنایت پی ببرد. در آن سال‌ها، نورولوژیست‌ها هنوز نمی‌دانستند که چه اتفاقات شیمیایی تخریبی‌ای در مغز قربانیان بیماری آلزایمر یا پارکینسون و سایر بیماری‌های مضمحل‌کننده نسج مغزی پیش می‌آید که آنها را پس از کاهندن هویت انسانی‌شان، به کام مرگ می‌کشاند. هنوز کاویدن مغز زندگان قربانی این بیماری‌ها از طریق وسایل تصویربرداری و سنجش کم‌وکیف ترکیبات آلی در کنش‌ها و فعل‌وانفعالات مغزی در دوران زندگی میسر نبود. بنابراین تنها راه کشف رمزوراز این قتل‌های مرموزی که در مغز، عضو مورد هدف طبیعت ناسازگار مخاصم به وقوع می‌پیوست، استفاده بهینه کارآگاهانه و مکاشفه‌جویانه از مغز مردگان قربانی بود و گویا هنوز نیز این روش کاراترین است. بنابراین تشکیلاتی لازم است تا تشریفات لازم برای ترغیب و تشویق برای اهدای مغز مردگان قربانی بیماری‌های کشنده مغزی، انجام گیرد؛ عضو به‌موقع جدا شود و امکانات مفید برای نگهداری از آن، برای ردگیری ضایعات ناشی از بیماری‌ها مؤثر واقع شود. بر این پایه، از مدت‌ها پیش نهضت برپایی بانک مغز در تمامی کشورهای با امکانات پژوهش در این عرصه شکل گرفته و در حال گسترش است. ٣٠ سال پیش، من به تیم پژوهشی به رهبری «دیوید بوئن» در انستیتوی نورولوژی لندن پیوستم که در جست‌وجوی یافتن اولین تغییرات در انتقال‌دهنده‌های عصبی سلول‌ها در مناطق آسیب‌دیده مغزی در قربانیان بیماری آلزایمر بودند. آن‌موقع تازه نقش انتقال‌دهنده عصبی خاصی به نام استیل‌کولین در حافظه شناخته شده بود (دیوید بوئن در این کشف نقش اساسی داشته است). ما می‌دانستیم که مناطق ترشح‌کننده این ماده انتقال‌دهنده در مغز بیماران آلزایمری بیشتر و زودتر آسیب می‌بیند. در آن هنگام، از بانک خاصی ویژه مغز آلزایمری استفاده می‌کردیم که مغزهای اهدایی بلافاصله پس از مرگ از بدن جدا و در یخچال‌های زیر منهای ٧٠ درجه نگهداری می‌شد. زیرا در غیراین‌صورت مناسب برای بررسی از نظر انتقال‌دهنده‌های عصبی نبودند. البته در بانک‌های مغزی، مغز را به صورت غیرمنجمد در محلول‌های خاص نیز نگهداری می‌کنند که این روش بیشتر برای پژوهش‌های میکروسکوپی و ژنتیکی و بررسی مسیرهای ارتباطی مغز، مورد استفاده قرار می‌گیرد. در آن سال‌ها بود که در آزمایشگاه «دیوید بوئن»، برای اولین‌بار به تجربه‌ای استثنایی روی مغزهای منجمدشده در سرمای زیر ٧٠ درجه دست زدم. برای پیداکردن نقشه راه آسیب و پیداکردن ردپایی مشخص‌تر از بیماری، با این فرض که شدت تخریب نسجی نشانی از محل آغاز بیماری به ما خواهد داد، به تشریح ۳۳ منطقه آناتومیک، وزن‌کردن قطعات، اندازه‌گیری کل پروتئین نسبت به وزن و مقدار آنزیم استیل‌کولین‌استراز (سازنده استیل‌کولین)، دست زدم - کاری دشوار و طولانی و طاقت‌فرسا - ساعت‌ها و روزها و ماه‌ها طول کشید تا ماده خاکستری ۳۳ قطعه مغزی را از تعداد هفت مغز سالم یخ‌زده همسن و هفت مغز مبتلا به آلزایمر، از روی نقشه مغزی، تشریح کنم. موضوعی که کار را دشوارتر می‌کرد، تشریح ماده خاکستری مغز روی سینی یخچالی بزرگ خاص با فویل آلومینیومی پوشانده‌شده در زیر سرمای منهای ٢٥ درجه بود. بالاخره این کار سخت انجام گرفت و نتایج آن در مجلات معتبر انتشار یافت. کار روی مغز یخ‌زده نگهداری‌شده در بانک آلزایمر را چندین‌سال بعد هم در تیمی دیگر به رهبری «کارل پیرسون»، در بخش آناتومی مدرسه پزشکی سنت‌مری ادامه دادم، اما این‌بار از مناطق مغزی آسیب‌دیده مغزی یخ‌زده چون ناحیه هیوکامپ مغزی، برش‌های نازک با دستگاه یخچالی کرایو استات تهیه می‌کردیم و روی لام می‌چسباندیم تا باز در شرایط سرما در فرایندی پیچیده، از فعالیت نسخه پیام‌های ژنتیکی برای ساختن پروتئین‌های خاص در مجموعه‌های سلول مغزی اطلاعاتی دقیق‌تر بگیریم؛ تکنیکی جدید که روش‌های پیگیری و تعقیب پلیسی و کارآگاهی مولکولی و ژنتیکی روی بافت مغزی نگهداری‌شده از بیماران آلزایمری در بانک مغزی را توسعه می‌داد. امروزه نیز آشکار است که بدون برپایی و توسعه بانک مغز، ادامه پژوهش‌های کارآگاهانه متخصصان برای به تله‌انداختن عوامل بیماری‌ها میسر نیست. دراین‌میان همکاری همه انسان‌های درگیر شریفی لازم است که به بهزیستی نسل‌های آینده می‌اندیشند و خواستار مبارزه با بیماری‌های مختلف مغزی هستند؛ بیماری‌هایی که فضیلت انسانی انسان را قبل از مردن از آدمی سلب می‌کنند.